آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 22 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

یه شعر.................

د نیای ما اندازه هم نیست من عاشق بارون و گیتارم من روزها تا ظهر می‌خوابم من هر شبُ تا صبح بیدارم دنیای ما اندازه هم نیست من خیلی وقتا ساکتم، سردم وقتی که میرم تو خودم شاید پاییز سال بعد برگردم   دنیای ما اندازه هم نیست می‌بوسمت اما نمی‌مونم تو دائم از آینده می‌پرسی من حال فردامم نمی‌دونم تو فکر یه آغوش محکم باش آغوش این دیوونه محکم نیست صد بار گفتم باز یادت رفت دنیای ما اندازه هم نیست ترانه ‌سرا: رستاک ...
3 دی 1390

شب یلدا-هرسال بدتر از پارسال

نمیدونم چرا ؟ شب یلدا های ما خیلی خوش نمیگذره راستش وقتی یکی میگه که خیلی خوش گذشت حسودیم میشه شاید من حساسم نمیدونم امسال خونه مادر بابایی دعوت بودیم من که از اداره اومدم و شما رو از پرستارت گرفتم و رفتم خونه یخورده به کارا رسیدم تا ساعت 18:30 که بابایی اومد و شما تا بابایی رو دیدی کلی ذوق کردی و غش کردی براش تا آماده شدم و زدیم بیرون ساعت 19 شده بود چقدر ترافیک بود کلی حالم گرفته شد ساعت 19:40 بود که بابایی گفتم وایسه تا من برای شما و خودم خرید کنم مثل همیشه غر غر غر و باز هم غر تا اینکه گفتم من 20 دق میام و رفتم به سرعت برق و باد شد 40 دق و فقط یه تونیک که زیادم از...
3 دی 1390

محرم 90

اين روزا داره خيلي سريع سپري ميشه گاهي باخودم ميگم كه كاش زودتر اين دورا ن تموم بشه تو دوساله بشي و من راحت اخه خواباي شبت خيلي نامنظمه و من خيلي خسته ميشم تاسوعا و عاشوراي امسال حال و هواي خوبي نداشتم عاشورا كه شما يه مقداري سرما خورده بودي و نشد بريم بيرون تاسوعا هم حليم داشتيم رفتيم خونه عزيز جوني (بابايي)بعدازظهر هم عمه جوني اومد و محمد پارساي تپلي مپلي زن دايي كه خيلي ناس شده بود ما كلي باهاش حال كرديم ازتون عكس هم انداختيم كه حتما ميذارم وقتي هم حليم آماده شد ساعت 22 رفتيم دم در حرم حضرت عبدالعظيم ،من و عمه مونا تو ماشين حليم رو تو ظرف ميكشيدم و عمو علي و بابايي هم پخش ميكردن حال و هواي عجيبي بود اما وقتي تموم شد و ...
30 آذر 1390

همیشه دلتنگتم

نمیدونم اخه چرا؟ چرا اینقدر روزا دلم برات تنگ میشه با  اینکه اینقدر تو اداره سرم شلوغه ها باز یادتم باز به صدات به خندت به خسته نباشیدت نیاز دارم بعضی موقع ها به خودم میگم چرا؟ یکی نیست بهم بگه دلیل نمیخواد که آخه تو همه زندگیمی خیلی دوستتتتتتتت دارم الان خوابیدی ............. قربونت برم که وقتی خوابی غم عالم میاد تو دلم انگار فقط دوست دارم گریه کنم آنیتا هم نمیتونه جای تو رو برام پر کنه ع ا شق ت م
29 آذر 1390

خدایا شکرت

خدایا شکرت خدایا بخاطر داشتن شهرام بخاطر داشتن آنیتای قشنگم مادر و پدر مهربانم خدایا بخاطر همه داشته ها و نداشته هایم شکرت   ...
29 آذر 1390

واکسن 6 ماهگی

  سه شنبه شب 8 اذر ساعت 23 شمارو بردم حموم  و ساعت 1 بامداد گاز قطع شد و من نگران تا صبح نخوابیدم چون میترسیدم شما سردت بشه توی دوتا پتوی بزرگ پیچیده بودمت .........تا ساعت 7 صبح هم از گاز خبری نبود خوب بود که من چون میخواستم ببرمت حموم ،حسابی خونه رو گرم کرده بودم این شد که من اداره هم نرفتم و صبح رفتیم خونه عزیز جونی و گفتم خوبه که واکسن شما رو هم بزنم وهرچقدر عزیز جونی گفت من هم بیام قبول نکردم و بردمت درمانگاه امام رضا و دوتا واکسن تو پای شما زد و شما دخمل ناس من خیلی خانوم بودی و یه کوشولو گریه کردی بعدشم اومدیم خونه عزیز و ایشون تا دوساعت روی پای شما حوله گرم گذاشت و این واکسن بر عکس 2و 4 ماهگی بود خیلی کم  تب ک...
11 آذر 1390

شیرین تر از قبل شدی مامانی...........

      وای که چقدر تو شیرین شدی مامانی.............قربونت برم عسلمممممممم شنبه من خیلی حالم بد بود و دل درد شدید داشت م شمارو گذاشتم روی بالش و رفتم تا آشپزخونه برگشتم دیدم بله وروجک کارای چهار ماهگی رو زودتر شروع کرده برگشتی روی شکم اول هول کردم سریع برداشتمت ولی بعد کلی ماچ آبدار و کلی افسوس که ان لحظه رو چرا ازدست دادم و نبودم ببینم الانم روی بالش که میذارمت مورب سعی میکنی برگردی خنده هات خیلی بیشتر شده و هرموقع کارای جدیدی من و بابایی بکنیم شما برامون غش میکنی و با صدا میخندی شدیدا هم به حمام روزانه عادت کردی و من هرروز ساعت 14 یا 15 شما رو حمام میکنم  شبا هم که هنوز اذیت داری و غر میزنی  دیگه ...
1 مهر 1390

اين روزا چه زود ميگذره...............

انگار اين روزا عقربه ساعت تندتر ميچرخه يا من که مهر ميخوام برم سرکار و از تو دور شم حساس شدمممممم نميدونم....... چقدر احياي امسال حالم بهتر بود يه حس عجيبي داشتم انگار که فکر ميکردم سال بعد نيستم و احيا رو نميبينم که اينطوري از به لحظاتش عشق ورزيدم تو که خونه مامان بابايي بودي و اونا هم حسابي با تو بازي کردن مرسي مامان جوني شب بيست و يکم هم اونجا مونديم و شماهم که جات تغيير کرده بود حسابي منو اذيت کردي ديگه تو حموم هم که ميريم شيطنت داري پاتو ميرسوني به ته وان و خودتو هل ميدي عقب خنده هات داره بيشتر ميشه و حسابي با بابايي دوست شدي به بابايي زنگ زدم و گذاشتم کنار گوشت ...
1 شهريور 1390

عمو مرتضي آنيتا خيلي دوستت دارهاااااااااا

آنيتا خانم قندي 1 عمه جون داره که يه پسمل تو راهي داره و ماه ديگه انشالله مياد به جمعمون 2 تا عمو داره و يه زن عمو 2 تا خاله داره اما دايي نداره...........................گرچه مامانی هیچ وقت دوست نداشته داداش داشته باشه اما شاید تو دوست داشته باشی دايي داشته باشي ....................اخی دختر قشنگممممم اینم عکست با عمو مرتضی هرموقع ميريم خونه عزيز جونش(مامان بابايي)عزيز جون با مهربوني بغلش ميکنه و  نازش ميکنه و هي قربون صدقه اش ميره و باهاش بازي ميکنه ..........عمه جونشم خيلي مهربونه و مراقب شوشوشه که لپ آنيتا رو نکشه عمو شهروزم و زن عمومم خيلي مهربون و دوست داشتني اند و باهام بازي ميکنن يه روز که اونجا بوديم آنيتا...
1 شهريور 1390

اتاق آنيتا خانم

از اسفند تقريبا شروع به خريدن وسايل تو دخملم کردم ماماني روزاي آخر سال خيلي تو اداره سرش شلوغ بود  وساعت 10 الي 11 شب خونه ميومد خاله سحر تو اداره خيلي به ماماني مي رسيد و هر موقع هم زود از اداره ميمومدم خونه ميرفتم وسايل تو خوشگلم رو ميخريدم.تا بالاخره تو ارديبهشت ماه تکميل شد و 9 ارديبهشت جشن گرفتيم ........ جند تا عکس کلي از اتاقت ميذارم تا بعدا که حسابي خوشگلش کنم از کوشولوهاشم بگيرم. يادش بخير براي فرشت تمام مولوي رو زير پا گذاشتم تا اينو گرفتم ...
26 مرداد 1390